Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

شنبه 31 تیر ماه سال 1385
هفت سین

در میان تمامی جشنها و شادیهایی که در ایام نوروز برگزار می شود نباید ششم فروردین زادروز اشو زرتشت پیامبر راستین ایران زمین را از یادببریم .اشو زرتشت در تاریخ ایران زمین از جایگاه ویزه ای برخوردار است مردی که از سرزمین آذربایجان برخاست و با اندیشه و گفتار و کردار نیکش پیام آور صلح و دوستی و خردورزی در جهان گردید تا ایرانیان برای قرنها به عنوان نخستین ملت یکتا پرست دنیا راه خود را از دیگر ملل دنیا جدا نمایند و در پرتو گفتارهای هدایتگر و روشنگرش سرزمین اهورایی خویش را به عنوان پرچمدار صلح و یگانه پرستی به جهانیان معرفی نمایند و نشان دهند که راه در جهان یکیست و آن راه راستی است.هر چند قدمت نوروز به عنوان کهن ترین آیین ملی در جهان بسیار قدیمیتر از زمان زرتشت است اما اندیشه ها و باورهای آیین مزدیسنی در این جشن باستانی تاثیر بسیاری گذاشته است .در آیین زرتشت مراحل شناخت و عرفان به هفت مرحله تقسیم می شود و یک جوینده راه راستی باید در پرتو این هفت فروزه اهورایی به پیش رود و با سرلوحه قرار دادن هر یک در زندگی خویش راه نیک از بد و درستی را از نادرستی تشخیص دهد .هر یک از این هفت فروزه اهورایی که به اصطلاح امشاسپند نامیده می شوند و به جهان مینوی تعلق دارند در جهان مادی نیز برای آنها نماینده ای تعبیر شده است که ما هر ساله بر سر سفره هفت سین آنها را قرار می دهیم اما از فلسفه وجودی هر یک بی اطلاعیم امیدوارم دانستن این موارد برای شما دوستان گرامیم جالب و مفید باشد:

Image

در راه رسیدن به شناخت کامل نخستین گام بهمن یا اندیشه نیک است اشو زرتشت چگونه خدا راشناخت و به مردم شناسانید؟اشو زرتشت فراگیری و شناخت و دریافت را بر پایه پرسش و پاسخ استوار ساخت . از خود می پرسید :چه کسی این زمین و آسمان و ستارگان را آفریده است؟چه کسی گیاهان را پدید آورده است و چه کسی حیوانات را هستی بخشیده؟با خرد ذاتی خود و دانش فراگیری از راه گوش و چشم کنکاش می نمود جستجو می کرد و می پرسید می خواند و می شکافت و در پایان بیاری اندیشه پاک پاسخ پرسش خود را در می یافت .اشو زرتشت دریافت که اهورا مزدا آفریننده یکتاست اوست که با دانش خود دانشها را آفرید.زمین و آسمان را آفرید و جهان و جهانیان را هستی بخشید .و بدین ترتیب نخستین گام را در راه بالندگی انسانی که همان اندیشه نیک می باشد بر داشت و به کمک یانش اهورایی نیرویی برتر از اندیشه و خرد که اندیشه و خرد نیز آنرا تایید می کند و بر گرفته از روان و خرد الهی و جهانی است به حقایق دست یافت و این خرد الهی که از آن می توان به دل آگاهی نیز تعبیر نمود سرچشمه شناخت و معرفت اهوراییست .قرار دادن شیر بر سفره هفت سین و خوان مهرگانی به این امشاسند نسبت داده شده است.

دومین گام اشاوهیشتا یا امشاسپند اردیبهشت است که به معنای راستی والاست .قانون دگر ناپذیری است که آفرینش را نظم می دهد اشا نشانه خواست اهورایی است . اشا راه راستی است و پویندگان آن راه به خوشبختی می رسند و به بیان ساده تر اشا بیانگر هنجارها و قانون های حاکم بر جهان هستی است و هر کس باید با اندیشه نیک این راه درست زیستن را انتخاب کرده و بر طبق راستی رفتار نماید و از کجروی پرهیز کند چرا که طبق قانون اشا نتیجه اعمال خود را درو می نماید و این میوه کارکرد خودشان است نه مجازات خداوند .بارها شاهد بودم که بسیاری از دوستان دین زرتشت را دینی کهنه و متعلق به زمانهای گذشته می دانند اما در پاسخ به این عده می توان گفت بر طبق قانون اشا انسانها باید خود را با هنجار ها و نظمهای پیرامون خود هماهنگ سازند دین زرتشت بر خلاف دیگر ادیان برای جزئیات تصمیم گیری نمی نماید اصول کلی در گاتها بیان گردیده اما جزئیات به خرد و دانش واگذار شده تا بتوانند خود را همگام با زمان تطبیق دهند و همراه سازند . روشن کردن شمع در سفره هفت سین به خاطر روشنایی آن و یا قرار دادن آتش در آتشدان به خاطر پاکی که آتش می آفریند و پلیدی ها را نابود می کند و می سوزاند به همین دلیل است.

سومین گام شهریور و یا خشتراوییریا به معنای توانایی برگزیدنی است .خشترا از ریشه خش به معنای توانایی است .این فروزه را به شهریاری خدایی تعبیر کرده اند.اما استاد وحیدی در همان معنی اما به تعبیری دیگر آنرا شهریاری بر میل بیان نمودند و فرهنگ ایرانی می گوید که ای انسان تو باید بر میلهای خودت شهریاری و فرمانروایی داشته باشی چرا که میل انسان حد و مرز ندارد به نوعی دیگر می توان شهریور را کنترل بر نفس اماره که در روایات اسلامی از آن بسیار گفته شده بیان نمود.بدست آوردن شهریور به هر انسانی توانایی اهورایی را می بخشد که هیچ چیز نمی تواند آن را از بین ببرد در جهان مادی نیز نگهبانی فلزات به این فروزه نسبت داده شده چرا که فلزات نیز هیچ گاه از بین نمی روند و آتش هر چقدر بر آنها قرار گیرد محکمتر و قدرتمندتر نیز می شوند فلسفه قرار دادن سکه در سفره هفت سین نیز شهریور می باشد.

سپنتا آرمیتی یا اسفند چهارمین فروزه بزرگ اهورامزداست استاد وحیدی این فروزه اهورایی را به معنی اندیشه نیک ترازمند بیان نمودند.ما یک اندیشه نیک داریم که آن بهمن است آیا بهمن به تنهایی کافیست که مرا به یک راه درست برد؟ اماهمین اندیشه درست باید به دنبالش یک سپنتا آرمیتی باشد تا اندیشه نیک مرا در تراز و اندازه نگه دارد یک مثال ساده پاکیزگی است که در حالت معمول کار شایسته ای می باشد اما اگر همین از حد خود خارج شود به وسواس تبدیل می شود که برای هر انسانی درد سر ساز است .سپنتا آرمئیتی عاطفه و مهر و محبت است . ایمان و مهر به اهورامزدا و فرمانبردار اهورامزدا بودن و اندیشه نیک را از اهورا مزدا منحرف نکردن و در دنیای مادی نیز نگهبانی زمین بر آن قرار گرفته چرا که فروتنی و افتادگی پیش از هر چیز از آن خاک است و این صفات مهر و محبت و فروتنی بیشتر در میان زنان خصوصا مادران یافت می شود به همین جهت است که جشن اسفندگان را به نام روز زن و مادر در ایران باستان نامگذاری نمودند .کاشت سبزه و قرار دادن آن در سفره هفت سین نیز به همین دلیل است.

و اما پنجمین و ششمین گام هاوروتات (haurvatat) و یا خرداد که به معنای رسایی و کمال است و امرتات و یا امرداد که به معنای جاودانگی است .اهورامزدا گوهر کمال است او همه خوبی ها را در خود دارد و همه خوبی ها را از خود می دهد کمال نمادی از خود شناسی اهورامزداست .آدمیان می توانند با کوشش در راه رسیدن به کمال با به کار بردن خرد (بهمن)و کارکرد به راستی (اشا )و مهر ورزی(سپنتا آرمیتی)توان اهورایی بدست آورده (شهریور)ودر راستای کمال (خرداد) راه پی موده خود را شناخته و به خدا برسند (امرداد) امرتات به معنای بی مرگی است اهورامزدا بی آغاز بی پایان و جاودانی است در اوستا امرتات و هاوروتات بیشتر جاها با هم آمده اند و این نشانه آن است که راه رسیدن به جاودانگی نایل شدن به خودشناسی و رسایی و کمال است و آدمی میتواند با خرد و راستی و مهرورزی به توانایی سازنده دست یافته و با آن توانایی به رسایی و سرانجام به جاودانگی برسد.در جهان مادی نگهبانی آبهای روان با خرداد است و در سفره هفت سین نیز ما به احترام این امشاسپند آب می گزاریم.و در فرهنگ ایرانی درخت سرو نیز به امرداد نسبت داده می شود چرا که هیچ وقت از بین نمی رود .

آخرین گام رسیدن به اهورامزداست که در فرهنگ و عرفان ایرانی آخرین مرحله و شناخت خداوند است و انسانی که از خدایی به خودآیی رسد در این مرحله گام نهاده است .که عطار از آن به سیمرغ تعبیر می کند و حلاج ندای انا الحق سر می دهد .سخن در اینباره بسیار است . ریشه کلمه جشن که یشن می باشد به معنای ستایش و نیایش خداوند هدف اصلی تمامی جشنهای ایرانی از جمله نوروز می باشد .قرار دادن دانه های مختلف از گیاهان مختلف بر سفره هفت سین به نوعی سپاسگزاری از برکات خداوندی است و آرزو کردن سالی پر از خیر و برکت به همراه خوشی و تندرستی از خداوند یکتا و راز جاودانگی فرهنگ ایرانی به همین دلیل است. فرهنگی که هدف آن رسیدن به حقیقت و ناب هستی و شناخت هر چه بیشتر خداوند است .

ای خداوند جان و خرد هنگامی که در اندیشه خود تو را سر آغاز و سرانجام هستی شناختم .آنگاه با دیده دل دریافتم که توئی آفریننده راستی و داور دادگری که کردار مردم جهان را داوری می کنی هات۳۱ بند ۸

هر کسی در این جهان باید برابر آیین ازلی اشا یا راستی که بنیاد زندگی را تشکیل می دهد رفتار کند هات۳۳بند۱

ای هستی بخش دانا ای اشا و ای وهومن سرودهایی می سرایم که کسی پیش از این نسروده است .آرزو دارم بوسیله اشا و وهومن و خشترای فناناپذیر حس و ایمان و فداکاری در قلبهایمان افزایش یابد . پروردگارا درخواست ما را بپذیر و بسویمان روی آور و بما خوشبختی کامل ارزانی دار.هات ۲۸ بند ۳

کسی که به گوهر راستی و نیکی بگرود شهریور و بهمن و اردیبهشت و اسفند او را یاری و استواری دهند و در کوشش در راه راستی و بر انداختن دروغ پشت و پناه وی باشند چنان که در روز پسین از آزمایش سرافراز بر آید و در برابر دروغ پرستان نخستین کسی باشد که به سوی بهشت جاودان گام بردارد.هات ۳۰بند۷

مزدا اهورا با شهریاری و مهرخود به کسی که رفتار و گفتارش در پرتو اندیشه نیک و بهترین منشها بر پایه راستی باشد رسایی و جاودانگی بخشد.هات۴۶ بند۱


پنجشنبه 29 تیر ماه سال 1385
پیشگویی های زرتشت

ترجمه از متن پهلوی
به اهتمام صادق هدایت
تالیف : ارباب کیخسرو شاهرخ
درباره ی ظهور و علایم ظهور

 

1 – گشتاسپ شاه پرسید که : این دین چند سال روا ( رایج – برقرار ) باشد و پس از آن چه هنگام و زمانه رسد؟

2 – جاماسپ حکیم گفتش که : این دین هزار سال روا باشد , پس آن مردمانی اندر آن هنگام باشند همه بمهر دروجی ( پیمان شکنی ) ایستند ; با یکدیگر رشک و دروغ کنند و بان چم ( سبب ) ایرانشهر ( کشور ایران ) را به تازیان بسپارند و تازیان هر روز نیرومند تر شوند و شهر شهر قرار گیرند.

3 – مردم به اوارونی ( نابکاری – فساد – رذیلت ) و دروگه ( دروغ ) گردند و هر آنچه گویند و کنند به سود خودشان باشد , از ایشان روش فرارون ( کردار نیکو ) آزرده شود.

4 – به بیدادی به ایرانشهر و دهبدان ( فرمانروایان ) بار گران رسد , و آمار (مقادیر ) زرین و سیمین و نیز بسی گنج و خواسته انبار کنند.

5 – و همه نا بین ( نا مریی ) و ناپدید شود و نیز بسیاری گنج و خواسته شایگان بدست و پادشاهی ( در اختیار ) دشمنان رسد و مرگ بی زمانه ( نا بهنگام – ناگهانی ) بسیار باشد.

6 –و همه ایرانشهر به دست آن دشمنان رسد و انیران ( بیگانگان ) اندر ایرانیان گمیزند ( اختلاط کنند ) چنانکه ایرانی از غیر ایرانی پیدا نباشد.( آن ایرانی با زنا ایرانی باشد. )

7 – بان هنگام بد توانگران را از درویشان فرخنده تر دارند و درویشان خود فرخنده نباشند و آزادگان و بزرگان بی مزه رسند ایشان را مرگ چنان خوش نماید که پدر و مادر را از دیدار فرزند و مادر را به کابین دختر باشد.

8 – و دختری که زایند به بها فروشند و پسر پدر و مادر را زند و اندر زندگی کد خدایی از ایشان جدا کند ( بگیرد ) و برادر کهتر برادر مهتر را زند و خواسته ازش بستاند و برای بدست آوردن خواسته زور گوید و  زن شوی خویش را به مرگ ارزان بدهد. ( محکوم به مرگ کند.)

9 – و مردمان نامرد ( زن صفت ) نا پیدا ( گمنام ) به پیدایی رسند و گواهی نا راست و دروغ فراخ شود.

10 – شب با یک دیگر نان می خورند و به دوستی روند و روز دیگر به جان یکدیگر چاره سازند و بد اندیشند.

11 – و اندر آن هنگام بد آن را که از فرزند نیست فرخ دارند و آنرا که فرزندی است به چشم خوار دارند و بسیاری مردم به او زدهگی ( دربدری ) و بیگانگی و سختی رسند.

12 – و اندر وای ( هوا ) آشفتگی و باد سرد و گرم  وزد و براروران ( نباتات ) کم بباشد و زمین از بر بشود

13 – و بوم گرندک ( زمین لرزه ) بسیار باشد و ویرانی بکند و باران بی موقع بارد و آنکه بارد بی سود باریده باشد و ابر بر آسمان گردد.

14 – و دبیر را از نوشتن بد آید و هر کس از گفت و گفتار و نوشته و پیمان باز ایستد ( خود داری کند. )

15 – و هر کس که اورا بهی ( رفاه ) است زندگیش بی مزه و بد تر باشد و کلیه نا کرده ( نا تمام – خراب ) خانه باشد.

16 – سوار پیاده و پیاده سوار باشد. بندگان به راه آزدگان روند هر چه آزادگی به تنشان مهمان نباشد( و لیکن آزادگی در وجودشان یافت نشود. )

17 – و مردمان بیشتر به فسوسگری ( دلقکی ) و اوارون کنشی ( نابکاری ) گردند و مزه راست را ندانند مهر و دوشام ( دلبستگی – علاقه ) ایشان به دهی ( درشتی – پستی ) باشد.

18 – مردم بر نازود پیر شوند و هرکس از کردار بد خود شاد باشد و برمندش ( ضد فرومند یعنی ارجمند ) دارند.

19 – و شهر شهر , ده ده و روستا روستا با یکدیگر کوخشش ( ستیزه ) و کارزار کنند و از یکدیگر چیز بستانند.

20 – و سترگ وزد ( حریص – تماع ) و مرد ستمگر را به نیکی دارند و فرزانه و مردم بهدین را دیو دارند و نیز کسی چنانکه باید به کام خویش نرسد.

21 – و مردمی که به آن هنگام بد زایند و از آهن و روی سخت تر باشند.

22 – وفسوس ( دلقکی ) ورباری ( تمسخر ) پیرایه باشد و هر کس با اهریمن بیگانه است به خویشی او رسد و مهر دروجی ( پیمان شکنی ) و گناه که اندر آن هنگام کنند.

23 – تیز و زود دست به پاسخ برسند چون آبی که به دریا بتازد.

24 – و آتشان ایرانشهر به انجام و افسردگی رسند و هیر ( مال و منال ) و خواسته به دست انیران ( نا ایرانیان ) و وندان ( کفار ) رسد و همه بی دین بباشند.

25 – و خواسته بسیار گرد کنند و بر آن نخورند همه به دست سرداران بی سود ( فرومایه ) رسد.

26 – و هر کس کاری کند کردار او را نپسندد و سختی و انائیه ( کاهش – زیان ) ایشان از آن برسد که زندگی بی مزه شود و به مرگ پناه برند.

27 – پس اندر زمین خراسان مرد خورد ( خرد ) و نا پیدایی ( گمنام ) با بسیار مردم اسپ و سر نیزه بر خیزد و شهر به چیرگی به پادشاهی ( فرمانروایی ) خویش در آورد.

28 – خود میان پادشاهی نابین ( نا مریی ) و نا پیدا باشد.

29 – پادشاهی همه از ایرانیان بشود , و به نا ایرانیان رسد و بسیاری کیش و آیین گروش باشد و اوزدن ( کشتن ) یکدیگر را به کرپه ( ثواب ) دارند و مردم کشی خوار باشد.

30 – ترا این نیز گویم : اندر آن گاه باشد که خداوند پیروزمندی اندر زمین اروم بسیار شهر و بسی شهرستان گیزد و بس خواسته به آوار ( غنیمت و چپاول ) از زمین اروم بیاورد.

31 – پس آن خداوند پیروز مند نمیرد و از آن فرار فرزندان او به خداوندی نشینند.

32 – و شهر به چیزی پایند و بس ستمگری و بیداد به مردم ایرانشهر کنند و بس هیر ( مال ) همگان بدست ایشان رسد.

33 – و اندر آن هنگام بد مهر و آزرم ( حرمت ) نباشد ایشان را مهتر از کهتر و کهتر از مهتر پیدا نباشد و آنان را هم پشتگی ( دستیاری ) نباشد.

34 – ترا این نیز گویم که : اوی بهتر که از مادر نزاید یا چون زاید بمیرد و این اند ( چند – چنین ) بد و دروشک ( دغلی ) را به هنگام سر رفتن هزاره زرتشتان نه ببیند.

35 – و نبیند آن کارزار بزرگی که باید بشود , آن اند خونریزی , که اندر آن هنگام باید بودن و مردمی در برابر نمیمانند.

36 – آن تازیان با ارمیان و ترکان اندر گمیزند ( مخلوط شوند ) و کشور بوشفند ( تاراج کنند )

37 – و پس سپندار مذ ( فرشته موکل زمین ) به اورمزد بانگ کند که " من این بدوانائیه ( زیان ) را نتابم , من زیر رو شوم و این مردم را زیر و رو بکنم. آب و آتش را بیازارند از بس موست ( آزار و شکنجه ) و بیدادی مردم بدان کنند. "

38 – و پس مهر ( سروش مهر ) و خشم با هم به پد کفند ( بر خورد کنند ) اندر آن پد کفتن ( تصادم ) دروجی ( دیوی ) که وتینگان خوانند  و به خداوندی جم بسته شد ( در بند شد ) و به خداوندی بیوراسپ ( ضحاک ) از بند برست

39 – و ضحاک با آن دروج همپرسگی ( مشورت ) داشت. و آن دروج را کار این بود که بر جوردابان ( غلات ) می کاهید و اگر آن دروج نبدب , هر کس جریبی بکشتی , 400 جریب بر گرفتی.

40 – در سال 396 مهر ( سروش مهر ) آن دروج بزند , و پس هر که جریبی بکارد , 400 اند انبار کند و اندر آن هنگام سپندارمز دهان باز کند , بسا گوهر وایوشت ( ایو کشست – فلزات ) پدید آورد.

41 – پس از کوست ( جانب ) نیمروز مردی بر خیزد که خداوندی ( پادشاهی ) خواهد و سپاه گند ( دلیر ) آراسته دارد و شهر ها به چیرگی گیرد و بسا خونریزی کند تا کار به کام خودش بباشد.

42 – و پس آخر از دست دشمنان به زابلستان گریزد و به آن سوی شود و از آنجا سپاه آراسته باز گردد و از آن به بعد مردم ایرانشهر به نا امیدی گران رسند و مهتر و کهتر به چاره خواهی رسند و پناه جان خویش نگرند.

43 – پس از آن که نزدیکی ساحل دریای پذشخوارگر ( مازندران و گیلان ) مردی مهر ایزد را ببیند و مهر ایزد بسی راز نهان به آن مرد گوید.

44 – پیغام به پذشخوارگر شاه فرستند که : " این خداوندی کر و کور چرا داری ؟ و تو نیز خداوندی چنین کن چنانکه پدران و نیاکان تو و شما کردند."

45 – به آن مرد گوید که : " من این خداوندی را چگونه شایم کردن که مرا آن سپاه دلیر و گنج  سپه سردار نیست چنانکه پدران و نیاکان مرا بود؟

46 – آن فرستاده گوید که : یقین کن تا ترا گنج و خواسته از پدران و نیاکانت پیش بسپارم. او را از گنج بزرگ افراسیاب بیشتر نماید.

47 – چون گنج به دست آورد سپاه دلیر زایل آیند و به دشمنان شوند.

48 – و چون دشمنان را آگاهی رسد , ترک و تازی و ارومی بهم آیند که : " پذشخوار گرشاه را گیریم و آن گنج و خواسته از آن مردم بستانیم ! "

49 – و پس آن مرد چون آن آگاهی شنود با بس سپاه دلیر زابل به میان ایرانشهر آید و با آن مردمان به آن دشت چنانکه تو گشتاسپ خیونان سپید ( هونهای سپید ) به سپید رزرو ( صحرای سپید ) کردی با پذشخوار گر شاه کوخشش ( ستیزه ) و کارزار فراز کند.

50 – به نیروی یزدان ایرانشهر و فره کیانی و فره دین مزدیسنان و فره پذشخوار گر و مهر و سروش ورشن و آبان و آذران و آتشان کارزار اویر ( بسیار ) شگفتی کنند. و از ایشان بهتر آیند از دشمنان چندان بکشند که شمار نتوان گرفت.

51 – و پس سروش و نیرو سنگ پشوتن , پسر شما را به فرمان دادار اورمزد از کنگ دزکیان بینگیزند.

52 – و پسر شما پشوتن برود با 150 هاوشت ( امت ) که ایشان جامه های سپید و سیاه و دست من به رفش تا به پارس آنجاییکه آتشن و آبان نشسته اند ( برقرارند) آنجا مراسم دعا بجا بیاورند.

53 – چون یشت سر برود زوهر ( چربی یا آب مقدس ) به آب ریزند و آن آتش را زوهر دهند و دروندان ( خبیثان ) و دیوسنان ( دیو پرستان ) را چنان به او سیهند ( تباه کنند ) چنانکه به زمستان سرد برگ درختان بخشکد.

54 – و هنگام گرم بشود ( سرآید ) و هنگام میش اندر آید و هوشیدر زرتشتیان  به نموداری دین به پدید آید و زیان و دروغزنی سر آید و رامش و شادی و خرمی بباشد.

( پایان در شانزدهم )

 

1 – گشتاسپ شاه پرسید : پس از آن که دستورات مینویی به ایرانشهر آیند و آن انداوزده ( بتکده ) را زنند ( ویران کنند ) و جهان را از اپاد یاوی ( آلودگی ) به پاکی و بی آلایشی گردانیده باشند چه هنگامی ورمانه رسد ؟ اندر هزاره یک یا چند خداوند و دهبد ( پادشاه و فرمانروا ) باشند ؟ جهان را چگونه بینند؟ داد و دادستان اندر جهان چگونه ؟ به هزاره هوشید و هوشیدر ماه و سوشیانس چه آیین باشد؟

2 -  جاماسپ گفتش که : اندر هنگام هوشیدر 18 خداوند باشند اندر آن هنگام پتیاره ( آفت و بلا ) کم باشد. دیو و گرگ سرده ( نوع ) به او تباه شود کار دادستان نه از داد بلکه از هات مر ( زیردستی ) کنند سال و ماه روز کمتر باشد.

3 – چون از هزاره هوشیدر 500 سال سر برود خورشید دامان ( آفریدگان ) را بزند. هوشیدر ماه زرتشتان پدید آید و دین رواج کند از نیاز سرده همه را تباه کند.

4 – پس دیو ملکوس آید و آن زمستان ملکوسان کند همه ی دام و جانور اندر آن زمستان تباه شوند. پس ورجمکرد ( حصار جم ) را به او سیهند ( ویران کنند – بگشایند ) و مردم سترو و جانور از آن ور حصار بیرون آیند, و جهان را باز بیاراند.

5 – پس دیو خشم برود و ضحاک را از بند برهاند جهان را فراز گیرد پس مردم بخورد و پس جانور بخورد.

6 – پس اورمزد سروش و نیروسنگ را بفرستد " سام نریمان را بینگیزند ! " ایشان روند و سام نریمان را بینگیزند نیروشان را چنانکه بود باز دهند سام برخیزد و به سوی آژی دهاک ( ضحاک ) شود.

7 – اژدهاک که سام را بیند به سام گوید که : "سام نریمان :  هر یک دوستیم , یقین کن تا من خداوند و تو سپه سردار من باشی و این جهان را با هم بداریم ! "

8 – سخن سخن نشنود و او گرزی بر سر آن خبیث زند آن دروند به سام گوید که : مرا مزن.

تو خداوند من و من سپه سردار باشم این جهان را با هم بداریم. و سام سخن آن دروند را نشنود و گرزی دیگر بر سر آن دروند زند و آن بمیرد.

9 –پس هزاره سوشیانس اندر آید. سوشیانس به مشورت اورمزد رود , دین بپذیرد , و به جهان روا کند.

10 – پس نیرو سنگ و سروش بروند . کی خسرو سیاوشان , توس نوذران و گیوگودرزان و دیگران را با هزار گنج و سردار انگیزد , اهریمن را از دامان ( آفریدگان) باز دارند, مردمان گیتی همه هم منش و هم گفتار و هم کردار باشند.

اهریمن و گشادگان او را بر دام اورمزد هیچش کار نباشند پس دیو آر به اهریمن در آید ( هرزه درایی کند ) که : " تو به آفریدگان اورمزد هیچ کاری نتوانی کرد ! "

12 – پس هریمن پیش تهمورس آید : " مرا خورش یابد , خورش من تو مهان ( گران – زیاد ) باید داشت؟ " نشنود

13 – از این رو اهریمن به آز ( دیوار ) در آید که : " برو , تو همه دیو و دروج خرفستر ( جانوران موذی ) و دام من بخور ! " دیو آزبرود همه دام و دهنش اهریمن بخورد.

سپس گوید که : " سیر نشدم " پس دیو آز و اهریمن نزار و ناتوان باشند.

14 – پس سوشیانس سه برش ( مراسم مذهبی ) فراز کند. نخست زندگان انوشه پس مردگان آورد چون یزش به هاون گاه ( فجر ) کند همه مردمان برخیزند. چون یزش به ریپتون گاه کند مردمان زنده شوند. چون یزش به اوزرن گاه کند مردمان همه درست و بی دروش ( بی رنج ) باشند.

15 – چون یزش به اویسر و ترم گاه کند مردم همه دوگانه ( نر و ماده ) پانزده ساله باشند. چون یزش به اوشهن گاه کند شهریور همه کوهها به جهان بتاود و ایوشو سنت ( فلزات ) به همه جهان باز ایستد همه مردم به روی گداخته بگذارند و چنان اویژه و روشن و پاک شوند که خورشید به روشنی.

16 – اهریمن را بیرون از آسمان کشند و سرش را ببرند. پس دام خالص باشد مردمان جاودانه , انوشه و بی مرگ و بی زرمان ( بی علت ) به داد ( سن ) 15 ساله باشد آنان را چنان باشد که به کام خواهند.

انجام شد به درود و شادی و رامش.

 

 

دنباله نخستین

 

1 – گشتاسپ شاه پرسید که : بلا گران چند بار , نیاز چند بار و برق سیاه چند بار , تگرگ سرخ چند بار باشد؟

2 – جاماسپ گفت : بلا گران 3 بار باشد : یکی به فرمانروایی بیدادانه دهاک ( ضحاک ) و یکی به افراسیاب تورانی و یکی به هزاره ذرتشتان باشد.

3 – نیاز 4 باشد : یکی به فرمانروایی بد افراسیاب تورانی , یکی به خداوندی اشکانیان و یکی به خداوندی پیروز یزدگران و یکی به سر رفتن هزاره زرتشتیان باشد.

4 – گزند گزان 3 باشد : یکی به خداوندی منوچهر و یکی به خداوندی پیروز یزدگران و یکی به سرانجام هزار هی زرتشتان

5 –برق سیاه و تگرگ سرخ 3 باشد : یک به خداوندی منوچهر و یکی به خداوندی کی کاوس و یکی اندر هزاره هوشیدران

6 – کارزار بزرگ 3 باشد : یکی به آن کاوس شاه که با دیوان به برز ( بالا – آسمان ) ستیزه کرد و یکی به آن شما با خیون سپید که دین را جادو کرده که اورا ارجاسپ خوانند و یکی در سر هزاره زرتشتان باشد که بهم آیند ترک و تازی و ارومی چون با آن دهبد ستیزند.

 

 

دنباله دوم

 

1 – گشتاسپ شاه از جاماسپ پرسید که ک به آمدن آن هنگام پسر من , دخشه و نشان چه نماید؟

2 – جاماسپ گفت: گاه هوشیدر که پدید آید این نشان به جهان پدیدار آید.

3 - یکی اینکه شب روشنتر باشد.

4 – دوم اینکه هفت اورنگ ( بنات النعش ) گاه بهلد ( مقر خود را تغییر دهد ) و به خراسان باز گردد.

5 – سوم این که درآمد مردمان یکی از دیگری بیشتر باشد

6 – چهارم اینکه پیمان شکن که اندر آن زمان کنند زودتر به مقصود رسند.

7 – پنجم اینکه مردمان خوار فرمانرواتر و چابکتر باشند.

8 – ششم اینکه بتران را نیکی بیش باشد

9 – هفتم اینکه دروج از سهمنا  کتر باشد

10 – هشتم اینکه بند افسون که اندر زمانه کنند دوست تر دارند

11 – نهم اینکه خرفستران ( جانوران موذی ) مانند پلنگ و گرگ را زیان بیش باشد.

12 – دهم اینکه بد اگاهان بردبن دستورات مسخره بیش کنند.

13 – یازدهم اینکه ازاردین دستورات روا باشد به ایشان زور و ناراستی گران گویند

14 – دوازدهم اینکه تایستان و زمستان گزیدن ( تشخیص دادن ) نشاید.

15 – سیزدهم اینکه وشارم ( دلبستگی ) بسیار به کهتر دهی ( درشتی ) باشد.

16 – چهاردهم اینکه کسانی که اندر آن هنگام و زمانه زایند بتر و نیزومانتر ( زیرک و زرنگتر ) باشند نیز به زودی به مرگ رسند.

17 – پانزده اینکه محترمین به بی احترامی و دروجی و دروغ داوری و زور گواهی بیش کنند . مرگ زمان بزرگ شتاب هفتان ( سیارگان ) به همه کشور رسد.

18 – پس دستور جهان بیاید و پیغامبر زند مرزد ( دوباره تصفیه کند )

19 – شانزدهم اینکه دو وز ( دریاچه ) هست به سگستان ( سیستان ) بگشاید وزه ( دروازه ) شهرستان را آب ببرد و همه سگستان پر آب شود.

 

 

پایان قسمت اول

 

در همینجا به شما قول می دهم که به یاری اورمزد توانا قسمت دوم را با این موضوع (گفتگوی زرتشت با اورمزد ) را به زودی بنویسم و در اختیار شما بزرگان قرار دهم.

 

 

<< خشتره مچا اهورایی آییم در گو بیتو ددت و استارم >>

قدرت و سلطنت اهورایی برای کسی است که پاسبان درویشان و بینوایان باشد


دوشنبه 26 تیر ماه سال 1385
بابک خرمدین
بابک خرمدین از ایرانیانی بود که ازآذربایجان برضد اشغالگری عرب ها پس از حمله به ایران، بپا خواست. وی رهبری سرخ‌جامگان را به عهده داشت. از جنبش های دیگر ایرانیان می‌‌توان به مازیار از مازندران، ابومسلم خراسانی ویعقوب رویگر از سیستان اشاره کرد.

تلفظ نام بابک به زبان فارسی میانه پاپک بود که به معنای پدر جوان است. پدر بابک اهل تیسفون بود که به آذربایجان کوچید و در پیرامون کوه سبلان زنی را به همسری گزید. بابک در جوانی با شروین پسر ورجاوند سرور گروه مزدکیان تبرستان دیدار نمود. پس از آن او و مادرش به روستای دیگری در آن پیرامونها کوچیدند که مردمش از گروه مزدکیان و خرم دینان بودند. پیشوای آنها جاویدان پسر شهرک بود که از آنجا که بابک در تنبور زدن زبردست و توانا بود او را پیش خود نگه داشت. در سال ۲۰۱ هجری قمری بابک از کیش جاویدانی دست کشید و خود بعنوان پیشوای خرمدینان سر به شورش بر علیه اشغالگران عرب گذاشت. خلیفه تازیان به مدت بیست و دو سال سپاهیان فراوانی را برای سرکوب بابک ایرانی گسیل داشت و سرانجام با همکاری یک ایرانی تبار بنام افشین، اعراب بر خرمدینان ایرانی چیرگی یافتند. و او را به سامَرّا نزد خلیفه بردند. خلیفه معتصم دستور داد تا بابک را سوار بر فیل کردند و در شهر بگردانند و در روز پنجشنبه دوم صفر سال ۲۲۳ با بودن امان نامه‌ای که به او داده بودند به دستور خلیفه او را تکه تکه کرده و کشتند. قرارگاه اصلی بابک خرمدین دژی استوار و سخت گذر بنام دژ بَذ بود که در نزدیکی شهر کَلِیبَر در شهرستان اهر استان آذربایجان شرقی قرار دارد.بابک بابک خرمدین انسان برای پیروزی خلق شده! اورا می‌‌توان نابود کرد ولی نمی‌توان شکستش داد. صدها سال از مرگ سربلندی آمیز این انسان ازاده می‌‌گذرد.در دامنه ساوالان بدنیا امد دردربار بامر خلیفه مثله اش کردند. او وفرزند برو مندش آذر وبرادرش عبدا ﷲ ویاران ازادی خواهش درراه ازادی مردم جان خودرا فدا نمودند..افشین زروسیم وقدرت خلیفه را گزینش و به او ومردم خیانت نمود. وعنوان خاین را نصیب خود نمود.امروز نام بابک روی نوزادان این سرزمین خودنمائی می‌کند. هرسال مردم آزاده جهت سپاسداری از فرزند برومند خود راهی قلعه بابک می‌‌شوند.تا یادش را گرامی دارند. خلیفه :عفوت میکنم ولی بشرطی که توبه کنی ! بابک :توبه را گنهگاران کنند٬توبه از گناه کنند. خلیفه :تو اکنو ن در چنگ ما هستی! بابک:اری ٬تنها جسم من در دست شما است نه روحم٬ دژ آرمان من تسخیر ناپذیر است. خلیفه :جلاد مثله اش کن! معلون اکنون چراغ زندگیت را خاموش می‌‌کنم. بابک روی به جلاد٬چشمانم را نبند بگذار باچشم باز بمیرم. خلیفه :یکباره سرش را ازتن جدا مکن٬ بگذار بیشتر زنده بماند!اول دستانش را قطع کن!جلاد بایک ضربت دست راست بابک را به زمین انداخت.خون فواره زد.بابک حرکتی کرد شگفتی در شگفتی افزود٬زانو زده ٬خم شد وتمام صورتش را با خون گرمش گلگون گرد.شمشیر دژخیم بالا رفت وپایین آمد ودست چپ دلاور ساوالان را نبز از تن جدا کرد.فرزند ازاده مردم به پابود٬استواربود.خون از دو کتفش بیرون می‌‌جست. خلیفه :زهر خندی زد : کافر! این چه بازی بود که در آستانه مرگ در آوردی؟چرا صورت خود به خون آغشته کردی؟ چه بزرگ بود مرد٬چه حقیر بود مرگ٬ چه حقیر تر بود دشمن!پیش دشمن حقیر٬مردبزرگ٬بزرگتر باید. گفت:در مقابل دشمن نامرد٬مردانه بایدمرد٬اندیشیدم که از بریده شدن دستانم ٬خون ازتنم خواهدرفت. خون که رفت٬ رنگ چهره زرد شود .مبادا دشمن چنان گمان کند از ترس مرگ است٬خلق من نمی‌پسندندکه بابک در برابرگله ء روباهان ترسی به دل راه دهد.... خلیفه از بیخ گلو نعره کشید: ببر صدایش را!!!! وشمشیر پایین آمدوسر. سری که هرگزپیش هیچ زورمند ستمگری فرود نیامده بود. اگر بخاطر غروب آفتاب اشک بریزی ودر سوگ نشینی ٬از تماشای ستارگان درخشان وآسمان زیبا بی بهره خواهی ماند. دهم تیرماه تولدش گرامی باد. « خزه به سنگ غلطان نمی‌چسبد» واپسین وصیت یک زندانی در روز اعدام در۲۱ بهمن نهم فوریه انسانی که گلها را دوست داشت گل بی خار جهان مردم نیکو سیرند.


وصیت من خیلی آسان و آسان است چرا که چیزی برای تقسیم کردن ندارم نزدیکان من نیازی به لابه وگریه ندارند «خزه به سنگ غلطان نمی‌چسبد» جسم من ؟ آه اگر قدرت انتخابش را داشتم دوست داشتم به خاکستر تبدیل گردد تا نسیم آنرا ببرد جائیکه برخی از گل‌ها میرویند شاید برخی از ان گل‌ها پژمرده دوباره جان گیرند و شکوفه دهند این واپسین وصیت من است خوشبختی از ان همه شما باد.

گرفته شده از «http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8...% DB%8C%D9%86»

جنبش خرمدینان
جنبش خرمدینان از جنبش‌های مهم اجتماعی مذهبی پس از اسلام درایران و آغازگر جنبش جاویدان پور شهرک اواخر قرن دوم هجری قمری(192-201) بود که بعدها بابک پور مرداس معروف به خرمدین رهبری آنرا بدست گرفت و بیش از 22 سال 201-223 هجری قمری برابر با 816 - 838 میلادی در ناحیه آذربایجان و جبال که بعدها کردستان خوانده شد، و مناطق مرکزی ایران علیه اشغال گران عرب وخلفای اسلام رزمید، ولی عاقبت معتصم خلیفه عباسی با تزویر و نیرنگ اورا دربند کرد و بطرز فجیعی کشت.

رهبری بابک

جنبش سرخ جامگان تقریبا شبیه جنبش سپیدجامگان بود، منتها با یک تفاوت که بابک رهبر این جنبش بر عکس المقنع، هیچ وقت خودش ادعای پیامبری یا خدائی نکرد و برای جلب توجه پیروانش، نه ماه نخشب از چاه بیرون آورد و نه وسیله ی انعکاس نور خورشید بعنوان تجلی نور خدا داشت و نه فرصت یافت که خودرا به تنور آتش بیافکند که پیروانش بیشتر به بازگشت او اعتقاد پیدا کنند، آنگونه که حکیم هاشم مقنع انجام داد، بلکه اکثریت مردم زحمتکش اورا به خاطر مقاومتش درمبارزه، بی باکی و دلیری و توانائی معجزه آسا و مردم داریش، بحد پرستش ستایش می‌‌کردند وبفرمانش گوش فرا می‌‌دادند. مطهر بن طاهر مقدسی گرچه یکی از دشمنان سر سخت خرم دینان بود، اما در وصف مرام و مردانگی ونیکو کاری بابکیان چنین نگاشته است:

«از ریختن خون جز به هنگامی که علم طغیان بر افرازند، خود داری می‌‌کنند، به پاکیزگی بسیار مقیدند. میل دارند با نرمی و نکوکاری با مردم دیگر آمیزش کنند و اشتراک زنان را با رضایت خود آنان جایز می‌‌دانند». قابل ذکر است، این نیش زهرآگین آخر جمله مقدسی، منحصر به این تاریخ نویس اسلامی نبوده، بلکه آن گونه که انصافپور در نهضتهای ملی و مذهبی آورده است، این سلاح همه تاریخ نگاران علیه مخالفان عقیدتی بوده است. او می‌‌گوید:

«در آن روزگاران چون حکام، ولینعمت اهل قلم و روشنفکران بودند و بر زندگانی و روزی دبیران و خبرنویسان و تاریخ نگاران و شاعران غیر آزاد خداوندگاری داشتند؛ هر آنچه از امور مصالح خویش را بر مراد می‌‌دیدند به آن تقریر می‌‌کردند چنانکه دبیران از بیم جان و خانمان نه فقط نمی‌توانستند سخنان شورشگران و مخالفان را منعکس سازند بلکه برای تحکیم موقعیت خود و گاه برای خوشایند خداوندان دولت و ولینعمت خود به توده های قیام کننده ناسزا هم می‌‌گفتند و برایشان اتهام های ناروا و دور از حقیقت وارد می‌‌کردند و درباره شان سخنان خلاف واقع می‌‌نوشتند».

بهرصورت پس از مرگ جاویدان که در جنگی زخمی شده بود و پیش از فوت به همسرش وصیت نموده بود که روح او در بابک حلول خواهد کرد و او باید بابک را بعنوان جا نشینش به مردم معرفی نماید. لذا بنا به این وصیت بابک پرچم مبارزه جاویدان را بدست گرفت و همانگونه که گفته شد، بیش از 22 سال علیه خلفای اسلام جنگید.

سرانجام جنبش

متاسفانه معتصم، خلیفه اسلام، موفق شد با اهداء پول زیاد و مقام به افشین، شاهزاده ایرانی، بابک را با نیرنگ به دام بیاندازد و اورا با فجیع ترین شکل در بغداد به قتل برساند. خواجه نظام الملک وزیر سلجوقیان در کتاب سیاستنامه خود آورده است:«چون چشم معتصم بر بابک افتاد، گفت:«ای سگ، چرا فتنه در جهان انگیختی و چرا چندین هزار مسلمان بکشتی؟» هیچ جواب نداد. فرمود تا هر چهار دست و پایش ببرند. چون یک دست ببریدند، دست دیگر در خون زد و در روی مالید و همه روی را از خون سرخ کرد. معتصم گفت: «ای سگ، باز این چه علم است؟» گفت: «در این حکمتی است.» گفتند: «آخربگوی، چه حکمتی است؟» گفت: «شما هردو دست و پای من بخواهید بریدن، و گونه مردم از خون سرخ باشد، و چون خون از تن برود، روی زرد شود. ... من روی خویش به خون سرخ کردم تاچون خون از تنم بیرون شود، نگویند که از بیم و ترس رویش زرد شد». خواجه نظام الملک در ادامه می‌گوید؛ معتصم را سه فتح برآمد که هر سه قوت اسلام بود؛ یکی فتح روم، دوم فتح بابک و سوم فتح مازیار در طبرستان، که اگر از این سه فتح یکی بر نیامده بودی اسلام شده (رفته) بود.

جنبش‌های همدوره

قابل ذکر است که جنبش سرخ علمان به رهبری مازیار بن قارن در یک برهه از زمان در شرق و غرب ایران با بابکیان هم عصر بوده اند. دو سال پس از شکست بابک، مازیار بن قارن نیز گرفتار آمد و اورا در زیر تازیانه کشتند، زیرا انکار کرد که با افشین شاهزاده ایرانی مکاتبه داشته است. خلیفه جسد مازیار را هم در کنار پیکر خشکیده همرزم قهرمانش بابک بدار، آویخت. دیری نپائید که جسد افشین نیز به آنان پیوست. خرمدینان نیز همانند پیشینیان خود به تناسخ روح قایل بودند و گویا مرام مزدکی داشتند. شهرستانی در این باره می‌گوید15) “پیروان بومسلم و مبیضه (سپیدجامگان) نیز از خرمدینان بودند. خودعنوان خرمدینی نشان می‌دهد که باید حتی دردوران ساسانی مانندتراکیب “بهدینی“ (کیش زرتشتی) و“درست دینی“ (کیش مزدکی) ایجاد شده باشد“. در هر حال ابن الندیم در الفهرست نیز مزدکی بودن خرمدینان را تایید می‌‌کند و مینویسد: “خرمدینان که بسرخ جامگان شهرت دارند از پیروان مزدک هستند و در آذربایجان، ری ارمنستان، دیلم، همدان و دینور (مرکز ولایت شرقی کردستان آنروزی) پراکنده اند“.

مسعودی تاریخ نویس قرون وسطا در رابطه با پیروان خرمدینی در زمان خود می‌‌نویسد: “اکنون به سال 332 هجری بیشتر خرمیان از فرق کردکیه و لودشاهیه هستند و این دو فرقه از همه خرمیان معتبر ترند“.

ایران پس از جنبش خرمدینان

از شکست بابک خرمدین تا سال 254 هجری قمری جنبشهای دیگر در برابر خلفا فرا گیر نبودند. از این سال بود که انقلاب سازمان یافته بردگان به رهبری علی بن محمد رازی زنگی یار (صاحب الزنج) که بزنگی یاران شهرت یافت و تا سال 270 هجری قمری دوام آورد و یک دولت نیز در جنوب غربی ایران تشکیل داد، زمینه را برای ضعف خلفا و پایان حاکمیت اعراب در ایران آماده نمود. افزون بر این در کتب تاریخی و از جمله تاریخ طبری گاه می‌‌بینیم که: “ علی بن ابان“ سپه دار نامدار و بزرگ زنگی یاران، از بحرین و یمامه به سوی ری سپاه می‌‌برد و یا کردان که با دربار خلافت در ستیز بودند، به دولت بردگان زنگی یار خراج می‌‌دادند و یا علی بن محمد زنگی یار پیشوای بردگان از آنان (کردان) می‌‌خواست که در منبرها به نام او خطبه بخوانند.(17) این نکات که در لابلای تاریخ دیده می‌شود، نشانه آنست که کردان نه اینکه در ستیز دائم با خلفای اسلام بوده اند، بلکه به جنبشهای ضد خلفا نیز گرایش نشان داده اند. خواجه نطام الملک زنگی یاران را نیز به مزدکی و بابکی بودن متهم می‌‌کند.(18) زنگی یاران درمدت 15 سال صدو پنجاه و شش بار با سپاهیان خلیفه نبرد کردند که در نبردهای آخرین در سال 270 هجری قمری شکست بدی خوردند و با تسخیر مختاریه، پایتخت زنگی یاران توسط سپاهیان خلیفه، حکومت آنان برچیده شد. اگرچه زنگی یاران و همه بردگان و مردم ستم دیده دیگر، از ظهور قریب الوقوع قرمطیان به سال 287 هجری آگاهی نداشتند؛ ولی باز همچنان به ظهور نهضتی دیگر امیدوار مانده و چشم به آینده دوختند.

دلیل ناکامی جنبش
همانگونه که در پیش نیز اشاره شد، یکی از دلایل شکست این جنبشها همان نداشتن اتحاد بوده است. طبری تاریخ نگار قرون وسطا خبری دارد حاکی ازاینکه حمدان قرمط بنیانگذار قرمطیان که در سالهای 250 - 270 هجری سالار صدهزار شمشیردار بوده و از علی بن محمد زنگی یار دعوت می‌‌کند که برای مبارزه با دشمن واحد خود دریک جبهه متحد شوند جواب موافق نمیگیرد.

گرفته شده از «http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC...86%D8%A7%D9%86»

یکشنبه 25 تیر ماه سال 1385
نجات فرهنگ پارسی

امروز با غم و اندوه فراوان میخواهم راجب دزدی فرهنگمان صحبت کنم.
شاید اخباری مربوط به دادگاهی در ایالت ایلی نیوزآمریکا را شنیده باشید که طبق آن قاضی بلانشه منینگ , قاضی این دادگاه رایی را مبنی بر به حراج گذاشتن  الواح تخت جمشید ،میراث 2500ساله کهن بوم آریایی رو به دلیل حمایت مالی ایران از حماس در یک  عملیات تروریستی (سال 1997)به نفع بازماندگان.

کتیبه هایی که حدود 70 سال پیش در زمان رضاخان                                                              

 کشف و با همدستی ذکاءالملک فروغی، نخست‌وزیر وقت، و دلالی پسرش، محسن فروغی، از طریق پروفسور پوپ و زنش، دکتر فیلیس آکرمن، به آمریکا انتقال یافت و به صورت امانت به دادگاه شیکاگو سپرده شد.  (شاید اگر در مورد اینکه ما حمایت از حماس رو تا به کجا رسوندیم یا اینکه به خاطر اعرابی که همیشه در محافل بین المللی علیه ایران رای دادند، داریم چه تاوانی رو می پردازیم صحبت کنم ،بحث خیلی وارد حاشیه میشه!)

ضمن اینکه گفته می شه آثار باستانی ایران در موزه های میشیگان و فیلد، انیسیتوی هنر دترویت،موزه هنرهای زیبای بوستن و...هم طبق در خواست دیوید استراچمن (وکیل  اسراییلیها در این پرونده                                            

باید به نفع اونها به فروش برسه،                                                                                                      

حتا از گوشه و کنار شنیده می شه که آثار نمایشگاه سیار تخت جمشید  در انگلیس هم در معرض این تهدید قرار  گرفته!

 کتیبه هایی که از طرف دادگاه 71 میلیون د لار ارزشگذاری شده و بخشی از غرامت  423 میلیون دلاری که طبق رای دادگاه ایران باید پرداخت کنه _هرچند میراث فرهنگی اعلام کرده این ارزشگذاری اعتبار نداره وممکنه ارزش مادی این الواح بیشتر از این مقدار باشه و ارزش معنوی اون هم که با هیچ سرمایه ای قابل معاوضه نیست_

خود دانشگاه شیکاگو از این رای دادگاه اعلام شرمندگی کرده و بسیاری از حقوقدانها هم با استناد به کنوانسیون های بین المللی این رای رو غیر قانونی اعلام کردند!

حال جای این سوال باقیست که آیا دولتی که با کمک های مالی خود به یک عده تروریست برای کشتن یک عده تروریست دیگه ( شیر تو شیر ) باعث این موضوع شده دولتی که به فرهنگ نداشته عربی افتخار می کند ولی دریق از یک نگاه به فرهنگ عالی پارسی و ایرانی چگونه می تواند از حق و فرهنگ ما پارسیان و ایرانیان دفاع کند.

آیا ما نیز باید مثل همیشه سکوت کرده و منتظره یک رهبر برای دفاع از حق خود باشیم ...

یکی از دوستان یک طرحی را پیشنهاد کردند که من با آن موافقم تا نظر شما چه باشه؟

شهر سایه :

علاوه بر اینکه باید از طریق محافل حقوق بین الملل به این مهم رسیدگی بشه ،برگزاری یک تجمع روبروی دفتر سازمان ملل یا سفارت سوییس (حافظ منافع آمریکا در ایران)پیشنهاد پیشنهاد بدی نیست،

 

 


یکشنبه 25 تیر ماه سال 1385
نامه عمر ابن خطاب به یزدگرد سوم ساسانی شاهنشاه پارس

( اصل این نامه در موزه لندن نگهداری می گردد )

از: عمربن الخطاب خلیفه المسلمین
به : یزدگرد سوم شاهنشاه پارس

یزدگرد! من آینده خوبی برای تو و ملتت نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا قبول کرده و بیعت نمایی. زمانی سرزمین تو بر نیمی از جهان شناخته شده حکومت میکرد لیکن اکنون چگونه افول کرده است؟ ارتش تو در تمام جبهه ها شکست خورده و ملت تو محکوم به فناست. من راهی برای نجات به تو پیشنهاد می کنم. شروع کن به عبادت خدای یگانه ، یک خدای واحد ، تنها خدایی که خالق همه چیز در جهان است. ما پیغام او را برای تو و جهان می آوریم ، او که خدای حقیقی است. آتش پرستی را متوقف کن ، به ملتت فرمان ده آتش پرستی را که کذب می باشد متوقف کنند و به ما بپیوندند برای پیوستن به حقیقت.

الله خدای حقیقی را بپرستید ، خالق جهان را. الله را پرستش نمایید و اسلام را بعنوان راه رستگاری خود قبول کنید. اکنون به راههای شرک و پرستش کذب پایان داده و اسلام را بعنوان ناجی خود قبول کنید. با اجرای این تو تنها راه بقای خود و صلح برای پارسیان را پیدا خواهی نمود. اگر تو بدانی چه چیزی برای پارسیان بهتر است ، تو این راه را انتخاب خواهی کرد. بیعت تنها راه می باشد.

(محل امضای عمر)
خلیفه المسلمین
عمربن الخطاب

پاسخ یزدگرد سوم به نامه عمربن الخطاب

از: شاهنشاه ، شاه پارس و غیره ، شاه کشورها ، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها ، شاه پارسها و دیگر نژادها و نیز تازیان ، شاهنشاه پارس ، یزدگرد سوم ساسانی.
به: عمربن الخطاب ، خلیفه تازی

به نام اهورا مزدا ، آفریننده جان و خرد. تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را بسوی خداوندت الله البر هدایت کنی ، بدون دانستن این حقیقت که ما که هستیم و ما چه را پرستش می نماییم!

شگفت انگیز است که تو در جایگاه خلیفه تازیان تکیه زده ای! با اینکه خردت به مانند یک ولگرد پست تازی است ، ولگردی در بیابان تازیان ، و مانند یک مرد قبیله ای بادیه نشین!

مردک! تو به من پیشنهاد می کنی که یک ایزد یگانه و یکتا را پرستش نمایم بدون اینکه بدانی هزاران سال است که پارسها ایزد یکتا را پرستش نموده اند و پنج نوبت در روز او را عبادت می نمایند! سالهاست که در این سرزمین فرهنگ و هنر ، این راه عادی زندگی بوده است.

زمانیکه ما سنت میهمان نوازی و کردارهای نیک را در گیتی پایه گذاری نموده و پرچم ” پندار نیک ، گفتار نیک ، کردار نیک “ را برافراشتیم ، تو و نیاکانت بیابان گردی می کردید ، سوسمار می خوردید زیرا که چیز دیگری برای تغذیه خود نداشتید و دختران بیگناه خود را زنده بگور می نمودید!

مردم تازی هیچگونه ارزشی برای آفریدگان خداوند قایل نیستند! شما فرزندان خدا را گردن می زنید ، حتی اسیران جنگی را ، به زنان تجاوز می کنید ، دختران خود را زنده بگور می نمایید ، به کاروانها یورش می برید ، قتل عام می کنید ، زنان مردم را دزدیده و اموال آنها را به یغما می برید! قلب شما از سنگ ساخته شده ، ما تمام این اعمال اهریمنی را که شما مرتکب می شوید محکوم می کنیم. چگونه شما می توانید به ما راه خدایی را تعلیم داده در حالیکه این گونه اعمال را مرتکب می شوید؟

تو به من می گویی پرستش آتش را متوقف کنم! ما ، پارسها عشق آفریدگار و نیروی او را در روشنی آفتاب و گرمای آتش مشاهده می نماییم. روشنی و گرمای آفتاب و آتش ما را قادر می سازد تا نود حقیقت را مشاهده نموده و قلبهایمان را به آفریدگار و به یکدیگر شعله ور نماییم. به ما کمک می کند تا به یکدیگر مهر بورزیم ، ما را روشن نموده و قادر می سازد تا شعله مزدا را در قلبهایمان زنده نگهداریم.

خداوندگار ما اهورا مزداست و عجیب است که شما مردم نیز او را تازه کشف کرده و او را بنام الله اکبر نامگذاری نمودید. اما ما مثل شما نیستیم ، ما با شما در یک رده نیستیم. ما به نوع بشر کمک می کینم ، ما عشق را در میان بشریت می گسترانیم ، ما نیکی را در زمین می گسترانیم ، هزاران سال است که ما در حال گسترش فرهنگ خود بوده اما در راستای احترام به فرهنگهای دیگر گیتی ، درحالیکه شما بنام الله سرزمین های دیگر را مورد تاخت و تاز قرار می دهید

شما مردم را قتل عام می کنید ، قحط وقلا می آورید ، ترس و فقر برای دیگران ، شما به نام الله اهریمن می آفرینید. چه کسی مسئول این همه بدبختی است؟

آیا این الله است که به شما فرمان می دهد تا بکشید ، غارت نمایید و تخریب کنید؟ آیا این شما رهروان الله هستید که بنام او این اعمال را انجام میدهید؟ یا هردو؟

شما از گرمای بیابان ها و سرزمینهای سوخته بی حاصل و بدون منابع برخاسته ، شما می خواهید از طریق لشگر کشی و زور شمشیرهایتان به مردم درس عشق به خدا دهید ، شما وحشیان بیابانی هستید ، در حالیکه می خواهید به مردم شهر نشین مانند ما که هزاران سال است در شهرها زندگی می کنند درس عشق به خدا بدهید! ما هزاران سال فرهنگ در پشت سر داریم ، که به راستی یک ابزار نیرومند می باشد! به ما بگویید؟ با تمام لشگر کشی هایتان ، توحش ، کشتار و قحط و قلا بنام الله اکبر ، شما به این ارتش اسلامی چه آموخته اید؟ شما چه چیز به مسلمانان آموخته اید که بر آن ابرام می ورزید تا آنرا به دیگر ملل غیر مسلمان نیز بیاموزید؟ شما چه فرهنگی از این الله خود آموخته اید ، که حالا می خواهید به زور آنرا به دیگران تعلیم دهید؟

افسوس آه افسوس... که امروز ارتش های پارسی از ارتش شما شکست خورده اند. اکنون مردم ما می باید همان خدا را پرستش نماییند ، همان پنج نوبت در روز را ، اما با زور شمشیر  و او را به عربی عبادت نمایند . پیشنهاد می نمایم تو و دار و دسته راهزنت بساط خود را جمع کرده و به بیابانهای خود به جایی که در آن زندگی می کردید برگردید. آنها را به جایی برگردان که در آن عادت به سوختن در گرمای آفتاب را دارند ، زندگانی قبیله ای ، خوردن سوسمار و نوشیدن شیر شتر ، من اجازه نخواهم داد که تو دار و دسته راهزنت را در سرزمین های حاصلخیر ، شهرهای متمدن و ملت شکوهمند ما آزاد گذاری. این ”جانوران قسی القلب “ را ، برای قتل عام مردم ما ، دزدیدن زنان و فرزندان ما ، تجاوز به زنان ما و فرستادن دخترانمان به مکه بعنوان اسیر ، آزاد مگذار! به آنها اجازه نده تا بنام الله مرتکب اینگونه اعمال شوند ، به رفتار جنایتکارانه خود پایان ده.

آریایی ها بخشنده ، گرم ، میهمان نواز و مردمی نجیب بوده و هرجایی که رفته اند آنها بذر دوستی خود را گسترانده اند ، عشق و خرد و حقیقت. بنابراین ، آنها نباید تو و مردمت را برای رفتار جنایتکارانه و راهزنی مجازات نمایند.

من از تو درخواست می کنم که با الله اکبر خودت در بیابانهایت بمان و به شهرهای متمدن ما نزدیک مشو زیرا که اعتقادات تو ” خیلی مهیب “ و رفتارت ” بسیار وحشیانه “ می باشد.

(محل امضای یزدگرد سوم )
شاهنشاه یزدگرد سوم ساسانی


یکشنبه 25 تیر ماه سال 1385
نظام اداری هخامنشی در کتیبه های گلی یک موزه

نور آفتابی که بر ویرانه های باشکوه و وهم انگیز تخت جمشید می تابد در تالارهای بدون سقف و دیواره منعکس می شود. ایرانیان هنوز به ارزش بی بدیل این منور آفتابی که بر ویرانه های باشکوه و وهم انگیز تخت جمشید می تابد در تالارهای بدون سقف و دیواره منعکس می شود. ایرانیان هنوز به ارزش بی بدیل این معماری شکوهمند واقف نیستند و به همین دلیل چیز زیادی از فریادهای ارنست هرتسفلد نمی فهمند.عماری شکوهمند واقف نیستند و به همین دلیل چیز زیادی از فریادهای ارنست هرتسفلد نمی فهمند.

این مرد آلمانى الاصل ناگهان از شادى فریاد مى کشد و با لذت به قطعات گلى اى نگاه مى کند که یکى یکى از خاک باستانى اتاقى که مربوط به باروى تخت جمشید است بیرون مى آیند او حالا مقابل کشف بزرگ قرار گرفته. تاریخ پس از قرن ها رازى را بر آدم هاى عصر جدید افشا مى کند. حدود ۳۰ هزار قطعه از شمال شرقى تخت جمشید بیرون مى آیند و سپس براى مطالعه به مؤسسه شرق شناسى دانشگاه شیکاگو برده مى شوند. ایرانیان آن زمان نمى دانستند لوح هایى که به بیرون از کشور برده شده اند ثابت خواهند کرد نیاکانشان در دورانى به نام عصر هخامنشى زندگى اى به مراتب مدرن تر از اکنون داشتند.ایرانیان در سال ۱۳۰۲ خورشیدى، با صورتهاى آفتاب سوخته و لهجه هایى در حیرت امروزى شدن و دیروزى بودن در جست وجوى کشف نفت بودند.
سالها بعد، درسال ۱۳۸۴ خورشیدى، ما روبروى این الواح مى ایستیم. الواحى با خط میخى عیلامى. چگونه مى توان باور کرد این تفکر مدرن متعلق به حدود ۲۵۰۰ سال پیش است.
رازهاى کتیبه باستانى
در نمایشگاهى که چندى پیش در طبقه دوم ساختمان موزه ایران باستان برپا شد تعدادى از این گل نوشته ها به نمایش درآمد. خطوط درهم و برهم لوح ها نشان مى داد در زمان حکومت هخامنشیان نظام ادارى چگونه شکل مى گرفت.بسیارى از این کتیبه ها داراى نقش و مهر هستند. مهرها مربوط به مقاماتى اند که با ممهور کردن کتیبه ها به آنها سندیت مى بخشیدند. درست مثل مهرکردن نامه هاى امروزى. شاید باور آن سخت باشد ولى همه چیزاز نظمى برنامه ریزى شده حکایت دارد. الواحى که امروز مى توان روبروى آنها ایستاد و نگاهشان کرد روزى (در قرن ها پیش) دردستان مردان یا زنانى بوده که بخشى از امپراتورى بزرگ را تشکیل مى داده اند. شاهرخ رزمجو، سرپرست مرکز پژوهش هاى هخامنشى موزه ملى ایران مى گوید:«این گل نوشته ها مربوط به زمانى است که هنوز استفاده از سکه به عنوان پول( به طور کامل) مرسوم نشده بود و داریوش تازه داشت مقدمات ضرب سکه را فراهم مى کرد. بنابراین پرداخت ها به صورت پرداخت موادغذایى به عنوان مواجب انجام مى شد.آن زمان تهران تقریباً هیچ بود و آدم هاى دنیا در ابتداى راه طولانى تولد یک نظام ادارى مدرن قرار داشتند و تخت جمشید مرکز این زایش بزرگ جهانى بود. از نظر رزمجو، کتیبه هاى مورد بحث، نوشته هاى رسمى سلطنتى نیستند بلکه اسناد ادارى هستند که مى توان توسط آنها دریافت سازمان امپراتورى هخامنشى چگونه اداره مى شد؛ «در لوحهاى سلطنتى تنها عقاید حکومت و فرمان ها مدنظر قرار داشت.»اسناد گلى به نمایش گذاشته شده مربوط به فارس دوره هخامنشى مى شود. فارس به معناى سرزمین پارس و نه استان فارس کنونى.سال گذشته، دکتر «گیل ستاین» مدیر مؤسسه شرق شناسى دانشگاه شیکاگو ۳۰۰ قطعه از این اسناد تاریخى را به ایران بازگرداند تا براى مدتى زیر سقف هاى شیشه اى جلوى چشم ایرانیان نسل سال ۲۰۰۵ میلادى قرار گیرند. آنها بار دیگر به سرزمینى بازگشتند که موطن اصلى شان بود. روى برخى کتیبه ها و در کنار خط میخى، نوشته هایى دیده مى شود که با مرکب نگاشته شده اند. این نوشته ها به خط آرامى هستند. یعنى همان خطى که خط و زبان ادارى هخامنشى به شمار مى رفت. رزمجو مى گوید: «این نوشته ها نشان مى دهند یک بایگانى دیگر به خط آرامى از روى این اسناد تهیه و نگهدارى شده تادر صورت از دست رفتن بخشى از این اسناد ادارى، بایگانى دوم در دسترس باشد.»
هرچند باور گفته هاى این کارشناس سخت است ولى نوشته هاى باستانى آن را ثابت مى کنند. آنها وجود دارند و شاید در سکوت خود مى خواهند پرده از رازى بردارند.
رودرروى مهر پدربزرگ کوروش
کوروش اول، پادشاه انشان و پدربزرگ کوروش کبیر شاید هیچگاه فکر نمى کرد روزى آدمهاى قرن بیست و یک روبه روى نقشى بایستند که متعلق به مهر او باشد. این نقش مهر روى یک لوح بارو در سال بیست و دوم حکومت داریوش حک شده و در ضلع جنوبى نمایشگاه سنگ نوشته ها قرار دارد. لوح فوق از جمله اسناد پرداخت هایى است که از طرف حکومت به پیروان دین هاى مختلف داده شده و از آن به عنوان مواجب دینى نام مى برند.مهرهاى مختلفى که روى کتیبه ها حک شده کمک زیادى به دانستن هنر هخامنشى مى کند. مهرها نقش برجسته هاى زیادى دارند که در نقش برجسته هاى هخامنشى دیده نمى شوند. علاوه بر آن نوشته ها نیز مى توانند به رمزگشایى رازهاى خفته در سکوت قرون منتهى شوند. در متن کتیبه ها مانند کتیبه اى که مهر داریوش اول روى آن به چشم مى خورد پرداخت موادغذایى به آیین ها و دین هاى مختلف گزارش شده است. پرداخت هاى فوق به پرستشگاهها، خدایان، کوهها و رودهاى مقدس، روحانیون پارسى و عیلامى تقدیم شده.اما این پایان قصه وهم آلود الواح گلى نیست. در زمانى که بسیارى ملل دنیا چیزى به نام حق براى زنان قایل نبودند و آنان را کالایى بیش نمى شمردند، کتیبه ها راز دیگرى را فاش مى کنند. سرپرست مرکز پژوهش هاى هخامنشى موزه ملى ایران به لوح هایى اشاره مى کند که مربوط به مواجب مادران است. به کارمندان زنى که براى دولت کار مى کردند پس از زایمان مواجب ویژه داده مى شد.از سویى اگرچه مواجب زنان معادل یک دوم مواجب مردان بود ولى اگر زنى به مسؤولیت خاصى مى رسید سه برابر مردان مواجب دریافت مى کرد.»کتیبه ها از واقعیات سخن مى گویند. شاید تاریخ سرشار از اغراق هاى تاریخ نویسان باشد ولى نوشته هاى روى کتیبه ها از درون یک حکومت نظام یافته به ما رسیده اند و به همین دلیل مى توان با تکیه بر آنها خالصى و ناخالصى تاریخ را تشخیص داد. مانند آنچه اکنون در مورد حسابسرى سالانه عصر هخامنشى مى دانیم.در گوشه اى از نمایشگاه لوحى وجود دارد که ثابت مى کند آنها از یک سیستم پیشرفته حسابرسى استفاده مى کرده اند. این لوح شبیه دفترهاى بستانکار - بدهکار امروزى است که تمامى اطلاعات سالیانه در آن ثبت مى شده تا اختلاف حسابها، کاستى ها و کم کارى هاى احتمالى مشخص شوند. در کنار این لوح دیدنى، نمونه اى از دفاتر بستانکار - بدهکار امروزى گذاشته اند و مخاطبان در حیرت از این شباهت مى مانند. شباهتى که فاصله آن بیش از دو هزار سال است. چندى پیش رئیس موزه لوور فرانسه به تهران آمد. او نتوانست تعجب خود را از وجود چنین گنجینه اى پنهان کند؛ «چقدر عجیب!!!» راستى مرد شماره یک موزه بزرگى مانند لوور در آن لحظه دقیقاً به چه فکر مى کرد؟زمان زیادى از برداشته شدن قانون مجازات با گیوتین نمى گذرد.
تأیید کیفیت کالا در عصر باستان
تعدادى از لوح هاى گلى اشاره به پرداخت هایى دارند که به چاپارها داده مى شد. از نظر رزمجو این متن ها اشاره به کهن ترین پرداخت هایى دارد که به سیستم دولتى پستى داده مى شد. حتى اسبهاى چالاک سیستم پستى نیز سهمیه جداگانه داشته اند. قطعاتى از گل نوشته هاى باروى تخت جمشید که در ایران به تازگى طبقه بندى شده به عنوان فعالیت متخصصان ایرانى به نمایش درآمده. سفال شکسته کشف شده به همراه این مجموعه مدرکى است که نشان مى دهد لوحهادرون کوزه هاى سفالى نگهدارى مى شده اند. داستان عجیبى است. محموله هاى ارسالى، علاوه برآنکه مهر مى خوردند به شکلى دیگر نیز کنترل مى شدند. اگر مهر محموله به مهر اصلى مطابقت نداشت آنگاه در مى یافتند که حامل آنها در حفظ امانت خیانت کرده. شکسته شدن این پلمب به معناى نداشتن کیفیت لازم کالابود. چنین مهرهایى چه چیزى به خاطر مى آورد؟ آیا شبیه مهرهاى کیفیت کالاى فعلى نیست؟ چندماه پیش قلمى کشف شد که به دوره پروتو عیلامى تعلق دارد. هخامنشیان الواح گلى را در دست مى گرفتند و با این قلم ها روى آنها مى نوشتند. قلم فوق را مى شود در نمایشگاه دید و شاید حتى بتوان با کمى دقت اثر دستى را که روزگارى با آن در بخشى از امپراتورى بزرگ پارس کار مى کرده روى آن حس کرد.
رزمجو، تکه گلى را دست مى گیرد و باقلمى که نوک آن به شکل قلم هاى عصر هخامنشى درست شده به خط میخى عیلامى مى نویسد: «داریوش». خطى که سرشار ازهجاهاى مختلف است. حدود ۳ سال پیش، ۳۵هزار قطعه خردشده توسط تیم تخصصى مرکز پژوهشهاى هخامنشى موزه ملى طبقه بندى شده و یک جعبه از آنها به نمایش در آمده. شاید با کنار هم قرارگرفتن این قطعات شکسته رازهاى جدیدى فاش شوند. رازهایى که [چه بخواهیم و چه نخواهیم] متعلق به تاریخ این سرزمین است. درست مثل مواجبى که به مسافران داده مى شد. نام مناطقى چون قندهار، هند، مصر، سارو (در آسیاى صغیر) ، شوش و کرمان به چشم مى خورد.کتیبه ها ثابت مى کنند على رغم باور عموم، تخت جمشید بیشتر یک مرکز بزرگ ادارى بوده که «پرنکه» عموى داریوش نظارت بر سیستم هاى اجرایى آن را برعهده داشته . تصویرى از پرنکه ، مرد شماره دو امپراتورى داریوش نیز در حجارى هاى باستانى وجود دارد.
وقتى اسکندر گره ها را سوزاند
قرنها مى گذرد. سالهاى بسیار که حوادث بیشمارى بر ایران گذاشت.اگر برخى سعى دارند اسکندر را یک قدیس تاریخى معرفى کنند اما ویرانه هاى تخت جمشید چیز دیگرى را نشان مى دهند. گل نوشته ها داراى ریسمانهایى بوده اند که از میان لوح رد مى شده اند. رزمجو مى گوید: «نمونه هایى از این ریسمانها که در آتش سوزى تخت جمشید سوخته و از داخل برخى قطعات بیرون آمده دراین نمایشگاه دیده مى شود.»گره اى کوچک نیز در نمایشگاه وجود دارد. گره اى که دوران حمله اسکندر را به خود دیده و حالا در آرامش موزه، شاید خواب لوحى را مى بیند که روزى به آن وصل بود. گاه گره هاى کوچک چه سرنوشت بزرگى دارند. چند تار موى انسان نیز همراه این گل نوشته ها کشف شده که مى توانند با همه ظرافت، جزء بزرگى از تاریخ باشند.در بخشى دیگر نامهاى ادارى و حکومتى از سوى کارگزاران حکومتى هخامنشى دیده مى شود که درون آنها دستور پرداخت به افراد مختلف [از جمله دختر داریوش] داده شده که کاتب و رساننده آن نیز در زیر لوح نوشته شده. دراین متن چنین آمده: « به جمشید شراب بربگویید، پرنکه (عموى داریوش) چنین گفته: ۲۰۰ مریش شراب براى شاهدخت «ایرتشدونه» داده شود. شاه این دستور را داده است . ماه یکم سال نوزدهم پادشاهى داریوش. انسوکه (متن را ) نوشت . «مزره » پیام را رسانید.»شراب و جو در آن زمان به عنوان کالاهایى با ارزش محسوب مى شدند که قابلیت معامله پایاپاى را داشتند.
کتیبه ها را بیدار نکن
کتیبه ها ثابت مى کنند هیچ اثرى از برده دارى و استفاده از نیروى کار اسیرى در ایران باستان وجود نداشته و این دقیقاً نقطه مقابل برخى رفتارهاى یونانیان است که خود را حامل تمدن درخشان زمان مى دانستند. کتیبه ها بار دیگر به درون مرکز پژوهشها باز مى گردند تا دوباره خوانده شوند. شاید این بار به نکات تازه اى دست یابیم . کتیبه ها بار دیگر در سکوت خود غوطه مى خورند در حالى که حالا دیگر وظیفه شان را انجام داده اند. اکنون مى دانیم در نظام ادارى هخامنشى چه اتفاقى افتاده. بى هیچ تعصب کاذبى . لوح ها دوباره به خواب رفته اند. بیدارشان نکن. دارندخواب یک روز قبل از آتش سوزى اسکندر را مى بینند.
www.aftab.ir

یکشنبه 25 تیر ماه سال 1385
دو گوهر همزاد : سپَنتامَینو و اَنگرَه مَینو
"این دو پدیده ی همزادی که در آغاز آفرینش به صورت دو نیروی متضاد در اندیشه و گفتار و کردار ظهور نمودند یک نیکی است و دیگری بدی . انسان دانا از میان این دو ، نیکی را بر گزیند ولی شخص نادان چنین نخواهد کرد ." (گاتها 30 بند 3)



اشوزرتشت در فلسفه ی پیام خود به دو گوهر همزاد ولی متضاد اشاره دارد که در نظم هستی نقش دارند . اثر این دو گوهر ، نیرویی است که در کوچکترین ذره ها به صورت مثبت و منفی در پروتون و الکترون وجود دارد و در همه جای هستی حتی کهکشان به گونه ی کشش و رانش و یا دو نیروی ناهمگون اثر می گذارد . بنا به تعالیم آیین مزدیسنا، در اندیشه ی هر کس از هنگام تولد دو نیروی متضاد بوجود می آید که پایه و اساس آفرینش اندیشه ی انسان بر آن ها قرار گرفته . این دو نیرو ، خوبی و بدی یا سپَنتامَینو و اَنگرَه مَینو هستند .

این دو گوهر یا پدیده در اندیشه اند و ناسازگاری و وارونگی ، راستی و ناراستی ، پدیدآرندگی و تباهکاری ، افزایندگی و کاهندگی ، روشنی و تیرگی ، دوستداری و دشمنی ، هستی و نیستی ، سامان و بی سامان ، دل آزردگی و دلگرمی ، در این جهان و در اندیشه ی آدمی به نام دو گوهر یا دو مینوی که نخستین سپَنتامَینو یعنی روشن روان و دیگری اَنگرَه مَینو یعنی تیره روان شناسانده شده است . این دو نیز با روان با هم ، همزاد و توامان و برادر دوقلو هستند .

در این میان اگر قدرت سپَنتامَینو در اندیشه ی انسان فزونی یا بد انسان را به سوی خوشبختی و کامیابی و اگر اندیشه ، راه اَنگرَه مَینو را در پیش بگیرد ، بعکس آدمی به سوی ناراحتی و