چهارشنبه 12 مهر ماه سال 1385
متروی تهران یادآور تازش مغولها
چند روز پیش برای کاری مجبور شدم از مترو استفاده کنم. در ایستگاه ترمینال جنوب سوار شدم. بد نبود نه شلوغ بود و نه خلوت ولی خوب به راحتی سوار شدم و در ایستگاه میدان امام خمینی ( روم به دیوار ) از قطار پیاده شدم و رفتم اون سمت مترو تا قطار خط دو را به مقصد صادقیه سوار بشم. وای خدا روز بد نیاره از پله های برقی که بالا رفتم دیدم حدود چند هزار آدم دارن تو هم میلولند. من هم رفتم در آخرین قسمت مجاز ( چون واگن های اول و آخر هر قطار مخصوص بانوان است رفتم به واگن دوم از آخر ) ایستادم. مردم علامت گذاشته بودند که در های قطار کجا قرار می گیرد برای همین حدود صد نفر در قسمتهایی که درها باز می شد ایستاده بودند. و هم دیگر رو هل می دادند.
من هم رفتم با کمی فاصله پشت آنها قرار گرفتم. قطار با سرعت وارد ایستگاه شد. چندین بار از بلند گو اعلام کردند که لطفا پشت خط قرمز به ایستید. ( به خاطر اینکه اگر جلوی خط قرمز به ایستند ممکن هست با قطار بر خورد کنند ) ولی انگار نه انگار مردم هیچ محلی نمی گذاشتند. بالاخره قطار ایستاد. با ایستادن قطار مردم به تکاپو افتاند و با تمام زور خود نفر جلویی را هل می دادند یکی داد می زد آخ دستم . یکی داد می زد آخ سرم . یکی داد میزد دستت رو از تو جیبم در بیار . من هم عقب ایستاده بودم و محو تماشای این برنامه بودم. بالاخره به هر مصیبتی بود خودشون رو تو قطار چپوندن راننده در رو بست ولی جمعیت داخل قطار اونقدر زیاد بود که درب بسته نمی شد تازه با این مکافات باز هم مردم از بیرون میدویدند و خودشون رو می انداختند داخل قطار من هم همچنان در حال نگاه کردن بودم و قطار راه افتاد و من بیرون جا موندم. چند باری این اتفاق افتاد و من همچنان بیرون مانده بودم. دیگه دلم رو زدم به دریا و فرهنگم رو زیر پا گذاشتم و به آرامی رفتم و در کنار جمیت جمع شده در کنار سکو قرار گرفتم ( اگر این کار رو نمی کردم باید تا آخر عمر اونجا می ایستادم ). قطار رسید و مردم هل دادن رو شروع کردند من بیچاره هم داشتم له میشدم ( ولی از اونجا که کمی هیکلم بزرگه زیاد هل دادناشون روم تاثیر نداشت ) در که باز شد یک هو به داخل قطار پرتاب شدم طوری که نزدیک بود کف قطار پهن بشم. بالاخره همه سوار شدند ( به زور ) قطار کولر نداشت و فقط یک هوا کش خیلی ضعیف جمعیت هم زیاد بود و گرما طوری بود که یاد کوره نانوایی افتادم. نمی دونم دست کی بود ولی دست هر کسی بود بد جوری به سر و گردنم فشار می آورد طوری که هزار بار به خودم فحش دادم که چرا سوار شدم چند بار هم به پام لگت خورد و پام را له کردند. زیر بقل یک نفر هم جلوی بینیم داشت خفم می کرد. البته زیاد هم فرقی نمی کرد چون اون بو تمام قطار را فرا گرفته بود.
بالاخره به ایستگاه دانشگاه شریف رسیدم و خواستم که پیاده بشم ولی جلوم یک سد گوشتی قرار داشت. بگذریم ولی خودم رو نجات دادم و بیرون آمدم. وقتی به بیرون رسیدم یک نفس عمیق کشیدم و به لباس هایم نگاه کردم.
وای چروک و خیس بود از خودم چندشم شد. سرم را انداختم پایین و رفتم خونه. تو راه یاد تازش مغولها و فرهنگ غنی اعراب افتادم و گفتم که دیگه ایران تمام شده و فرهنگی باقی نمانده....




درباره


